تبلیغات
همسنگری 110 - مادر شهید
تا زنده ایم سنگر را حفظ خواهیم کرد

 

 

خسته و دل شکسته در مغازه سرکوچه رفت همون مغازه ای که پسرش هر وقت مادر چیزی میخواست جلدی میپرید و از اون مغازهه میخرید . اونم یه بسته خرما خرید و با همه ی درد پایی که داشت خودش رو به اتوبوسای بهشت زهرا رسوند.

تو ماشین که نشسته بود هزارتا فکر و خیال به سرش زد . یاد پسرش افتاده بود و آخرین نگاه عاشقونه ای که مادر و پسر به هم کرده بودن .یاد شوهر مریضش افتاده بود که اونقدر نشست و چشم به در دوخت که آخرش دق کرد و مرد .توی فکر و خیال خودش مثل یه پر کاه غوطه ور بود که راننده ترمز کرد و همه پیاده شدن . پیرزن هم آروم آروم و لنگان لنگان توی قطعه های بهشت زهرا راه میرفت و به قبرا نگاه حسرت باری مینداخت .یهویی سر یه قبر نشست و جعبه ی خرما رو باز کرد و رو قبر گذاشت ،با دستای لرزونش تو کیفش دس  کرد و یه مشت گندم در آورد و رو قبر ریخت بعدشم شروع کرد با قبر حرف زدن . به قبرمیگفت : مادر برات بمیره ... مگه قرار نبود زودی برگردی؟ .... آخه با وفا مگه برات تدارک عروسی ندیده بودم ؟ ... پدر بیچارت یه سال تموم شب و روز کار کرد تا خرج عروسیت رو در بیاره ...میگفت که توی دنیا یه آرزو داره اونم عروسی تک پسرشه  عروسیه علی جونش .....پسرم دیگه وقت زنشه ....حالا دیگه اونقدر بی وفا شدی که ما رو ول کردی و رفتی ؟......راستی بذار از دختر زهرا خانوم برات بگم : هنوز که هنوزه منتظرته میگه اینقده میمونه تا بیای صبح به صبح پا میشه در خونه رو آب و جارو میکنه یه یه ساعتی دم در میشینه منتظرت و بعد میره سرکار

پیر زن اونقدر با قبر حرف زد و گریه کرد که وقتی به صخودش اومد دید آفتاب غروب کرده . قبر رو بوسید و پا شد که بره

وقتی رفتم  منم رفتم ببینم که اون قبر کیه . آره درسته رو قبر نوشته بود شهید گمنام فرزند روح الله