تبلیغات
همسنگری 110 - پرنده ی پر شکسته
تا زنده ایم سنگر را حفظ خواهیم کرد

 

هوا داغ و طاقت فرسا بوده گردان حاج رضا کامل از بین رفته بودو هرکدوم از بچه هاشون یه گوشه افتاده بودن. هرچی چشم گردوندم علی رو ندیدم . به سنگر ابراهیم رفتم اونجام نبود . توی کانال ....بازم نبود یه لحظه فکرکردم شاید مجروح شده و با آمبولانس برگشته عقب . دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید آخه علی بهترین رفیقم بود آخه روزی که داشتیم میومدیم جبهه مادرش دست ما دو تا رو تو دست هم گذاشت  آخه تو سنگر کمین با هم تو دل شب عقد اخوت بسته بودیم آخه .... تا غروب کارم به جایی نرسید هوا که تاریک شد با خودم تصمیم گرفتم یکم جلو تر برم هرچی ابراهیم سعی کرد جلوم رو بگیره نتونست آخرش هم کار خودمو کردم به هر سنگری که برخوردم یه سرک توش میکشیدم همین طور تو فکر و خیال خودم غوطه ور بودم که که یه دفعه به خودم تومدم و دیدم که وسط عراقی هام خدا لعنتشون کنه داشتن میزدن و میرقصیدن احساس کردم دور یه چیزی رو  گرفتن و ..... نمیدون چرا تا این صحنه رو دیدم دلم هری ربخت . اونقدر وایسادم و انتظار کشیدم که رفتن. جلوتر رفتم ببینم چیه وسط اون از خدا بی خبرا  آره درسته یه تیکه پلاک بود ولی پلاک کی میتونست باشه خدایا نکنه .... نکنه علی من باشه یهم که دقت کردم دیدم یه سربند هم کنار اون جنازه له شده زیر شنی های تانک داره خود نمایی میکنه یادم افتاد که سربندی که ظهر سر علی بستم سبز یا زهرا بود و اون سربندم ...... درسته علی من با بال شکسته پریده بود .